تبليغاتX
ماهِ من




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ماهِ من

شب است و سکوت است و ماه است و من... ____________م.سحاب / ترانه ها_اشعار و نوشته های مینا غلامی



من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...‬!!!



_

این جمله رو تو ایمیل هام خوندم.. خوشم اومد.. 

...........

...

هیچی دیگه..  همین!



نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|




بذرِ جنون اعصابِ حاصلخیز می خواهد!!




حسن حسن پور




_

باید دیوونگی هام و ببخشی

نگاهِ سردِ چشمام و ببخشی..............





نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|




گریه م  می گیره ساده

با

استرس(ه)ای بی خودی

یکی تو گوشم میگه که

مینا!

چقدر ضعیف شدی!!





_
چی کار کردی که با قلبم

به خاطرِ تو بی رحمم......................




نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


هرچی تو گذشته ها بود


دیگه تنها نقطه چینه...


دل به دریای تو دادم


حالا دنیای من اینه..........:) :)





نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|

داره حسی تو 

        


            من



         بیدار می شه...!!







_____

__


هرچه دلم خواست نه آن می شود


هر چه خدا خواست همان می شود....


:)


نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مینا (سحاب)|

use relax more.. and leave everything in the hands of exisence... atotal trust and a complete passivity.                                                                                                                                                                                                                         your absence is the pesence of godliness. The moment you are not.. the mlracle has happended.


Osho



فقط بیشتر آرام بگیر.. و همه چیز را بر عهده ی هستی بگذار... با

اعتمادی دربَست و انفعالی کامل.

غیبتِ تو حضور الوهیت است. لحظه ای که تو نیستی

معجزه روی داده است.


اوشو



_____________________

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره

تمومه..!

:)



__


" کسی که پای پوچ بایستد.. هر چیزی می تواند باعث سقوط او شود... "


از سریالِ "ظهور"




نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


شده سهمِ من از تقویم

غروبِ فصلِ بی برگی


تو تقدیرت سفر بود و

من این روزای دلتنگی





شاید من رفته م از یادت ...

 اینه کابوس هر لحظه م


همش تکرارِ تنهایی

 تموم قصه رو

حفظم!



...


من از آیینه دلگیرم..

از این لبخندِ مجبوری!


چه تو خواب و چه بیداری، عذابم می ده این دوری



 خدا می دونه که بی تو ، چه روزا و چه شب هایی

شبیه اشک یک ماهی! شدم گم توی تنهایی!!





کدوم شعر و بخونم تا

بشی دلتنگ و برگردی؟


به جز من روی تقدیرِ کدوم عاشق اثر کردی؟!

سکوتت رو که می بینم

بازم دلشوره می گیرم


توی آغوش بارونم

دیگه آروم نمی گیرم





من اون برگ برنده م که

با دستای تو رو می شم!


چه حسی دارم اون لحظه که با تو رو به رو می شم ...





من از آیینه دلگیرم..

از این لبخند مجبوری


چه تو خواب و چه بیداری، عذابم می ده این دوری



 خدا می دونه که بی تو

چه روزا و

چه شب هایی..


شبیه اشک یک ماهی!

شدم گم توی تنهایی!!










با صدای مجید اخشابی

آهنگ  مجید اخشابی






___

تقدیر _

اولین ترانه ام که اجرا شد..


بارِ اول در " گنبدِ مینا"  _برنامه ی تحویلِ سالِ 90 _
از شبکه یک پخش شد.
:)



نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)| |


     

          به من بفهمون


کجای سرنوشتم.....


:)





_

تو این راهِ مه آلودِ شمالی!!!!!




نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشقِ بارون و گیتارم ...

من روزها تا ظهر می خوابم!

من هر شب و تا صبح بیدارم!



دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم.. سردم....

وقتی که می رم تو خودم

شاید

پاییزِ سالِ بعد برگردم..!





__

تو دائم از آینده می پرسی

من حالِ فردامم نمی دونم........!!



میلاد محمودی


نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|




پشتِ یک درختِ سیب پنهانی!!


تو وکیل مدافعِ شیطانی!!!!!!!!







_

ندارم وحشتی از صدهزاران حمله ی گرگان

من از گرگی که می پوشد لباسِ میش می ترسم!!






___

کاش قلب ها در چهره ها بود.......




نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|




اُردیبهشت بر همه کس شاد و خرم است



     اردیبهشتِ ماست



                          که اُردی جهنم است!!!




شاعر:؟؟




نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


              خبر نداشتم از دلِ آدما


                                    چه بی بهونه خنده رو لبم بود.......



امیر ارجینی

:)

!


____

_____________

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته ...

هر داغی یک روز سرد می شود..

ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی گردد...!!!



د.علی شریعتی






_

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب

با من بگوی قصه که دندان کشیده ام!! :))




نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


نشستم ببینم چی می شه تهش!

کی مردِ عمل بود و! کی مردِ حرف!!

کی می مونه تا آخرش پای عشق

کی آب می شه حرفاش درُس مثل برف!


نشستم بی هیچ حرکتی منتظر

تا مهره ها بازی رو شروع کنن!

ببینم چقد ناشیانه می خوان

که دستاشون و پیشِ من رو کنن!!


خیال می کنن مات کردن من و

واسم حرکتاشون چه معمولیه!

بذار تا همین طور ادامه بدن..

چون عشقای امروزی این جوریه!!!


. . .


می خوام بسپرم بازی و دستِ تو

شاید با تو بودن برام بهتره

همه یه وجودی نشون دادن و!

حالا نوبتِ مهره ی آخره!!







_

شاید بعدا" یه دستی به سرِ این ترانه کشیدم.

فعلا" نه حسِ ادیت هست نه وقتش..! 

;)



نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مینا (سحاب)| |



کنارِ تو هیچ اضطرابی ندارم


نه فکرِ گذشته باهامه.. نه فردا


تو باشی یه جوری کنار می شه اومد


با زخمایی که خورده بودم... با دردا .........!!




:)




نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|




غمی به سوی اتاقم شدید می آید!


که رفتنش هم به نظر بعید می آید..!


دلم شبیه گلوی سکوت می گیرد!!


و در سَرم دوَرانی پدید می آید...........




نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


چی کار دارم می کنم؟؟ خودم نمی فهمم!!

من با خودم

با تو..

با احساسم چه بی رحمم

چی کار دارم می کنم من؟

هیچ معلومه؟؟!

این روزها دنیای من رو دورِ آرومه!

این زنده موندن نیست.. این آغازِ یک مرگه

این سرنوشت تلخ و بی رویای یک برگه

من دور دارم می شم از اون حس سُکر آور

حالا کدوم حادثه رو باید کنم باور؟

جز تو توی این واژه ها چیزی نمی بینم

نه بی وفایی می کنم نه پات می شینم!

دیوونه دارم می شم از تصمیم های پرت

چه تازگی داره برام این قصه ی بی شرط!

دلم برای لحنِ بی تفاوتت تنگه

داره به زورم که شده با درد می جنگه

من نیستم

اینی که تو آیینه می بینی!

تو دیگه پای شعرهای من نمی شینی...



آذر 90





__

چند شب پیش داشتم برای دومین بار فیلم کنعان رو می دیدم

فروتن یه جمله ی قشنگی می گه تو این فیلم.. یا شاید من خیلی خوشم اومده!

یه همچین چیزیه!! :

مرتضی: قرارمون این بود؟؟

مینا: وضع عوض شده مرتضی!

مرتضی: قرار اونه که وضع عوض شد پاش وایسی ... !!!






نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)| |

این شعر اولین و تنها شعریه که به زبان انگلیسی گفتم.. نمی دونم به عنوان اولین خوبه یا بد.. فکر می کنم اون موقع که نوشتمش سوم دبیرستان بودم!





I can remember them
Every where in my minde
They are whit me allways
My kind  friends are best friends
I love them very much
I remember details,
That days, that months
I am passenger now
In the poem city!
This is a larg city
This is best city,too
I afraide of this world
My feeling are my words
I love poems very
I love my friends,too
My kind friends good bay.



!!

:)




نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


دیگه نمی رم جایی که بهم خوش بگذره

فقط می رم که رفته باشم!!

میون جمع ظاهر نمی شم تا حس و حالم عوض شه

می رم که به نظر برسه من هستم!  که فکر کنند زنده م!!

اون قدر بی آرزو شدم

که دیگه برام فرقی نمی کنه فردایی باشه یا نباشه!

اون قدر دارم اطرافم و نمی بینم

که دیگه توقع دارم هیچ کی ام من و نبینه!

.

سرزمین عجایب!

واقعا" چرا فکر می کنیم دیدنِ این سرزمین می تونه یه تجربه ی خارق العاده باشه؟؟!

چرا برامون جالبه؟؟

آیا سرزمینِ عجایب از این دنیایی که داریم توش زندگی می کنیم هم عجیب تره ؟؟!!




نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


نمی دونی از عشقی که فرو ریخت

چه چیزی تو وجودم فوران کرد ... !

رو کاغذ سخته این حس و بیارم!

تنفر رو چطور می شه بیان کرد؟؟!





_______________
______
__








__

من اون قدر شکستم حس می کنم

که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست


م.برزویی




نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


نه ..! فکرشم حتی نمی کردم

این جوری استخدامِ منطق شم!

اول بسنجم خوب اوضا رو.. بعد اگه لازم بود عاشق شم!!

تا وقتی که یادم میاد تنها با عشق می شد زندگی کرد و

تا وقتی که یادم میاد این دل

هی زخم خورد و بچگی کرد و...!

شاید دیگه بسه برای من این قصه های تلخِ تکراری

شاید من و از نو بسازه این

حسِ قشنگی که بهم داری

.
.

بهتره عاقل باشم و کم کم از خواب و رویاهام خالی شم

نسبت به هر کی که دوسش دارم

دچارِ نوعی بی خیالی شم ...!!







__

ترانه ای که نمی دونم بالاخره تمام شد یا نه..!




نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|



این و نمی شناسم..!!




این دختری که توی آیینه ست!

دیگه شبیه چهره ی من نیست!

مالِ کیه این صورتِ بی روح؟؟!

چشمای من این جوری اصلا" نیست!!




من این نگاها رو که بی احساس

سُر می خوره رو سطحِ آیینه!

این هاله ی تار و! نمی شناسم

کی می گه که تصویر من اینه؟!!



این خنده های تلخِ مصنوعی

از جنسِ خنده های شادم نیست

زل می زنم.. خیلی دقیق ... اما

چیزی از این قیافه یادم نیست!!



این چهره بی اندازه غمگینه!

اما منِ ویرون شده خوبم!!

با هر چی قدرت توی دستامه

مشتم و رو آیینه می کوبم !!!







__

حالا به جای عکسِ تو

تو دستم استکانِ چای!

بی درد می خوابم ...

و این..

یعنی که دیگه :  بااااای  بای!!

;)



نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)| |



چقد زخم خوردم از این آدما


که قلباشون از آهنه.. از مسه


بذار هرچی می خوان بگن ... بی خیال!


یه روز نوبت اونا هم می رسه!!






_

من و خودِ من تا آخرش با همیم

//  //  //  //  واسه هم نمی زنیم!! ;)




نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط مینا (سحاب)|

 

داره سال نو می شه.. بی حوصله م

دوباره شبِ سال گرفته دلم

نمی دونم این حس برای چیه

فقط می دونم مشکلم جدیه!

به سر و روی خونه دس می کشم

واسه حفظِ ظاهر نفس می کشم!!

همه چی سرِِ جاشه و عالیه

به جز جایی که تو دلم خالیه!

تا تحویلِِ سال مونده یه نصفه روز!

ولی هفت سین و نچیدم هنوز...!!
.
.
.

  :15:  










___

شهرمون پر شده از شکوفه های صورتی!
همه دلخوشن به این تنوعِ موقتی!!

                                                                                                                  ا  :34:  

                                                                                                                  ا

                                                                                                                  ا

                                                                                                                 /\

                                                                                            :11:   :20:   :19:



   

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)| |


به پاي جاده مي افتم،هنوزم از تو لبريزه
چقد اين راه سردرگم واسم خاطره انگيزه
به پاي جاده مي افتم كه برگردونتت شايد
روزاي آخرِ ساله،بايد آروم بشم.. بايد..
چقد دلتنگم اين روزا،نمي ره به قلم،دستم
با هر حسي كه مي ندازه تورو به يادم،همدستم ...
نباشي اين بهارحتي، نمي سازه من و از نو
تموم شد سال و آغوشم هنوزم خاليه از تو
هوات و كردم اين روزا،هواي داغ دستات و..
دلم مي خواست كه امسال مي چيدم سفره رو با تو
سلامت باش ماه من! واسم زيباترين سينه،
كه باشه سيب لبخندت تو حوض پاك آيينه


......................................
مثه ماهيِ توي تُنگ، پر از حرفاي ناگفتم
براي ديدنت بازم به پاي جاده مي افتم
تموم خونه درگيرِ شمارش هاي معكوسه
يكي كه سخت آشفته ست، تو رو از دور مي بوسه

.....
..
شب از نيمه گذشت حالا تموم شهر تعطيله
ساعت نزديك دلتنگي.. حدود سال تحويله


۲۷ اسفند ۸۹




__

می رود بوی زمستان کم کم از این کوچه ها

نقش بسته در افق لبخندِ شیرین بهار

فصل ها در گیر و دارند و کمی آشفته اند

انتظار...

این یکی می آید و آن یک بساطش روی دوش

حسرت خاکستریِ بدرقه

شوقِ استقبالِ فصلی بی قرار

حس تلفیقی عجیب

چون شکست و اقتدار ...!!



نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مینا (سحاب)|


تو خاکِ خاطرات تو

                                          پلاکم رو رها کردم ...
دیگه حتی به این اسمم،
به اون جا
برنمی گردم!
.
.
واسم چی مونده از اون عشق ... از اون قصه..
از اون سالا ...
تلف شد اون همه احساس ...
و من یک قاتلم حالا!



نگاهت خالیه..
اما نیازت بی سرانجامه!
تو داری عاشقم می شی ...
                                         حالا که وقتِ اعدامه!




__

می خواهم آنقدر بتِکانَم این اتاق را

تا

کوچکترین خاطره ای

در حافظه ی دراز مدتش باقی نمانَد ...

.

.

و امسال بار دیگر در کنار آتش می ایستم

این آتش اصیلِ بی کینه..

این آتشِ نجیب و آرامِ آریایی....


نمی دانم آیا در آتش چهارشنبه ی آخرِ سال گذشته

از خاکستر غم هایم خوشبختی ساختم یا ... ؟

نمی دانم ...

اما با تمام این حرف ها

باز هم آرامم...

و باز هم می گویم

امسال سالِ خوبی می شود..

می دانم!!


نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط مینا (سحاب)|



ایمانِ بی عشق اسارت در دیگران است و عشقِ بی ایمان اسارت در خود.

ایمانِ بی عشق تعصبی کور است و عشقِ بی ایمان کوری متعصب!
عشقِ بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موهوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.

عشقِ بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز ...



د.علی شریعتی



_

گمونم نمی تونی حتی خودت جای خالیتو تو دلم پُر کنی ...!

م.ب


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|

___________

______

__


__

______

___________

برای تا ابد ماندن باید رفت

.

.

گاهی به قلبِ کسی!

گاهی از قلبِ کسی !!!



نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


نپرس ازمن چرا یخ بسته دستام
نپرس ازمن...؛ بگم...، دلسرد میشی
تو این آتیشُ توو قلبت نگه دار
یکم بی من بمونی مرد میشی !!!

.......

..

دلت لرزید اما "بم" نبودی
نمی خواد رو سرم "آوار" باشی
بذار ناگفته باشه درد دلهام
نمی خوام از خودت بیزار باشی


حمید عامری



__

ما به دنیا آمدیم

اما

دنیا به ما نیامد !!



نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|

چند یهودی در کنیسه ای دعا می خواندند.. ناگهان صدای کودکی را شنیدند که می گفت:

الف.. ب.. جیم.. دال. سعی کردند ذهنشان را بر کتاب مقدس متمرکز کنند.. اما صدا تکرار کرد: الف.. ب.. جیم.. دال. سرانجام دست از دعا کشیدند و وقتی به اطراف نگریستند پسری را دیدند که مدام همین حروف را می خواند.

خاخام به پسرک گفت: چرا این کار را می کنی؟

پسرک گفت: چون من دعاهای مقدس را بلد نیستم. فکر کردم اگر حروف الفبا را بخوانم خدا خودش از این حروف استفاده می کند تا کلمات درست را بسازد !

خاخام گفت: به خاطر این درس متشکرم. و امیدوارم من هم بتوانم روزهای زندگی ام بر روی زمین را همین طور که تو حروف را به او دادی.. به خدا بدهم.




د شمن


استاد با مریدِ محبوبش ملاقاتی کرد و از او پرسید پیشرفتِ روحانی اش چطور است. مرید پاسخ داد که اکنون قادر است هر لحظه ی روزش را وقفِ خداوند کند.

استاد گفت: خوب.. پس تنها چیزی که مانده بخشیدنِ دشمنانت است.

مرید با شگفتی به استادش نگریست:

_ اما لازم نیست. من هیچ سوء نیتی به دشمنانم ندارم.

استاد پرسید: فکر می کنی خداوند به تو سوء نیت دارد؟

مرید پاسخ داد: البته که نه.

_ اما باز از او تقاضای بخشش می کنی.. مگر نه؟ با دشمنانت همین کار را بکن.. هرچند هیچ سوء نیتی به آن ها نداشته باشی. کسی که می بخشد.. قلبِ خود را می شوید و معطر می کند.



__

و باز هم..

مکتوب _ نوشته ی ارزشمند پائولو کوئلیو




نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)|


پرده ی آخر




به چی  فکر می کنم این وقتِ شب؟!


به تو ...! مثل هر شب.. وَ هر ثانیه!

به آرامشی که کنارِ تو بود ...

به حالی که بعد از تو طوفانیه!



به چی فکر باید کنم بعد از این؟؟

برای من اون لحظه ها بس نبود ... !

تو زیباترین قسمتِ زندگی،

خداحافظی کارِ هر کس نبود!!



هنوز اون شب و خط به خط یادمه

می دونم کدوم ثانیه صبح شد!

رسیدی تو اون ظهرِ گرمازده!

با لبخندِ داغت دلم ذوب شد!!



تو اونقدر نزدیک بودی که شهر

گمون کردم اون لحظه،  دور از منه!

کنارت طبیعی ترین حالته،

که نبضم یکی در میون می زنه!



هوا گرم مثل سلامت..، ولی

رو لب های من واژ ه ها یخ زدن!

یه دریای صاف و یه خورشیدِ داغ،

همه راه و همپایِ ما اومدن!!


   

چه بی سابقه صورتم گُر گرفت!

نگاهِ تو شرجی ترین نقطه بود!!

بهت زل زدم با تمامِ وجود ...

حالا وقتِ حرفای ناگفته بود!



و قصه از اون لحظه آغاز شد..!

همون لحظه ای که تنم  جون گرفت!

گره خورد دست من و تو به هم ...

باید این پلان و تو بارون گرفت!!



این حسی که می گیرم از تو، من و

روی بهترین صحنه ها می بره!

درست لحظه ای که می خوام غرق شم!

یکی می گه این پرده ی آخره!!


...


به تکرارِ اون خاطره تشنه ام ...

به حرفای خوبی که تو می زدی ...

یه قولی بده.. شاید آروم شم!

که دستات و جز من به هیچکی ندی..!!





18-20 مرداد 90



نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط مینا (سحاب)| |


Design By : Night Skin

آمارگیر